تبليغاتX
مسافر

مسافر

خشم خوبه نظر من که اینه!دست کم اینو میدونم که اگه بد بود  تو وجود ما نبود بگذریم ...

امروزمن خیلی عصبانیم حسین خوب میدونه که بزودی تا این اندازه عصبانی نمی شم پس خوبه که اینو هم بدونه که از دست خودش و کاراش و البته بی توجهیاش به چیزایی که برام مهمه عصبانیم. قصد نوشتن نداشتم خیلی وقته که نوشته هام مثل چندسال پیش که فقط منوخدا ازشون خبر داشتیم نیست! خیلی دلم گرفته از اتفاقاتی که این دوسال گذشته برای زندگیمون پیش اومده خسته شدم حقیقتاً که دیگه نمی تونم خودم و فریب بدم و به روزای عاشقی فکر کنم ما خیلی از راه راست دور شدیم همه ی سختی زندگیون هم بخاطر این دوریه.نمی گم که تقصیر حسین نه بلکه عکسش درسته بیشترش تقصیر خودم و احساسات کوتاه مدتم بود و امروز از رفتارم بسیار شرمسار و پشیمونم راستش به قیمت گرون ناراحتی حسین عزیزم که تموم بشه بازم سر تصمیم جدیدم هستم که باید راهمون و عوض کنیم و برگردیم به همون روزایی که جز خدای بزرگ آسمونا و زمین و عشق هیچ چیز دیگه ای بین ما جولان نمی داد! بسیار خشمگین و دل شکسته ام و خمیده شدم از این که برای یه عقد محضری انقدر دارم حرص و جوش می زنم در حالی که هیچ کدوم از احساسای روز اول و ندارم و حسابی پژمرده و نا امید شدم و امیدم تنها خداست که می تونه ما رو این مخمصه در بیاره و نجاتمون بده که حقیقتاً شدیم مثل یه کلکی که تنها نگهدارندش قدرت دستامون و یه ریسمون پوسیده و همه ی اینها  خنجر زهر آلودی که داره عشقمون و ازپا در میاره و فقط خدا و من و حسینیم که می دونیم این دو سال چه اتفاقایی افتاده که کشتی بزرگ و با شکوه زندگیون و به یه کلک پوسیده تبدیل کرده! افسوس که ما افسون خیالات شدیم و نفهمیدیم که چطور این ثروت و از دست دادیم و این تنها خداست که می تونه مارو نجات بده چون این حقیقت داره کسی و خدا گمراهش کنه هیچکس هرگز نمی تونه هدایتش کنه مگر این خدا خودش بخواد و من نمی دونم به تضرع و زاری بوده یا نه اما از خدا خواستم که دوباره مارو تو مسیر درست زندگی که حقیقت زندگی اونجاست که زیباست هدایت کنه...

وای کاش که ما هردو بخوایم که به اونجا برسیم!

حسین عزیزم خودت میدونی که از تمام دنیا بیشتر تو رو دوست دارم و عشق و احساسم به تو رو هیچوقت حاشا نکردم و نمی کنم.


شوژی

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:41 قبل از ظهر توسط | |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

 همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ایینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای دردامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط | |
 

 

منی که شکستم

در انتظار تو هر لحظه می اندیشم تا نکند اندیشه ام غباری شود که باد امانش نمی دهد

گیرم که دور شوی،من از دریچه ی نور می آیم

گیرم که نوازشم نکنی،من خاک را سرمه می کنم ... .

در انتظار آمدن تو                 

                                                                 حسین

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط | |
در سال صرفه جویی لبخند

در سال فریاد زیر آب

در فراوانی بهبهه و امید و در کشاکش بودن و نبودن

جایی برای دل کندن نبود لیک  دلمان را جدا کردند و بردند و هنوز پس نیاوردند

دلم به هوای داشتنت سودای سفر می کند و این انتظار خون می مکد و سیرابییش را هیچ پیکی خبر نمیدهد.

امید را تنها در روشنی چشمان زیبایت جستجو می کنم.

چشم هایی که یادگار بوسه هایم نشانش شد

در انتظار بازگشتت حسین

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط | |
عشق من ناز نکن بغض ما پایون میگیره

یه روزی دست زمونه تورو از من میگیره

 وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه

تو رو دیدن تو رو خواستن رو کی از من میگیره

 عشق من قلب این عاشق با تو آروم میگیره

همه ناله های من از رو نگاه دوریه

 تو رو دیدن تو رو خواستن تو رو هر جا میبینم

 بی تو و عشق تو من همیشه تنها میمونم

عشق من عاشقتم تکرار هر شبانته

 همه حرفام بخدا از عشق و از صداقته

 با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

 عشق من بی کسی و شب با تو پایون میگیره

همه رگهام از حرارت نگات خون میگیره

 با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

 تو گمون کردی بری خاطره هاتم میمیره

روزای رفته برام رنگ سیاهی میگیره

اگه صد بهاو پاییز واسه تو گریه کنم

 نمیتونم که تو رو همیشه از یاد ببرم

 من همون عاشقتم تا که چشام بارونیه

 همه ناله های من از رو نگاه دوریه

 تو رو دیدن تو ی دنیا واسه من نهایته

 عشق من بی کسی و شب با تو پایون میگیره

همه رگهام از حرارت نگات خون میگیره

 باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من ناز نکن بغض ما پایون میگیره

 ... یادت که نرفته هیچی توی دنیا نیس که بتونه مانع من بشه مگه خدا،آره فقط خداس که میتونه نذاره نه آدما ؛ درسته که سخته خیلی سخت، درسته که یکسال صبر و تلاش و تحمل کردیم که به دیشب برسیم اما خب تقدیر ای نطوریه که ما برای بهم رسیدن حسابی جون بکنیم تا قدر همو بدونیم ؛ گرچه اگه اینطور نمیشدم باز ما قدر همو میدونستیم چون2سال و 7ماه و9 روز انقدر زمان کمی نیس که ما بخایم قدر نشناسی کنیم اما خب حکمت خدا همونجایی که جلو چشممونه ولی ما نمیبینیم!

دیشب انقدر گیج و منگ بودم که اصلا نفهمیدم چی شده برا همینم تا صبح خوابم نبرد اما امروز سر حال که نه اما خب داره باورم میشه که همه سنگن پیش پای ما! همه هنقدر به خودم و عشقم اطمینان دارم که به هدفم برسم.

 یادته وقتی تو نظرا رو درصد میزدی بهم گفتی نظرت50% اما بهت گفتم نظر من و 20% بزن تو ناراحت شدی کلی تو کوچه صبا اشک ریختیم! نظر من1% هم نبود! بدون اینکه از من نظری پرسیده بشه زدن رو سینتو بهت گفتن صداتو بخور، بدون اینکه من بخوام برام تصمیم گرفتن، بدون اینکه حتی نظر من ذره ای اهمیت داشته باشه! اما من اونقدر قوی هستم که زانو نزنم که نشکنم و هرگز نخواهم شکست تو راهی هستی که من تا اوج پیش می برمش.

 کلام آخر اینکه مثل همیشه مثل تمام با تو بودن ها دوست دارم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط | |

شاید امروزم یه روزی باشه مثه دیروز اما نه!!!وقتی لابلای اندرونی ذهنت بین تمام پستوها ودالوناش پرسه بزنی و حسابی با چشمات دوروبرتو برانداز کنی،تازه اونوقته که یادی از خاطره ای از پیش چشمای تیزبینت رد میشه و بهت با یه نگاه ؛آره یه نگاه،یه نگاه گنگ  میگه امروز با تمام روزایی که تو این22سال چشماتو روش باز کردی فرق داره!!!آره این سفسته برای اینکه بگی امروز با بقیه روزا فرق داره یکم عجیب نیس؟                                                                                                                                       چرا خوب فکر کن عجیبه والبته یا به قول فرنگیا آف کورس!خیلی هم عجیبه!اما خب شاید برای بقیه که هنوز طعم پرالتهاب دوست داشتن...بله دوست داشتن و نچشیدن عجیبه ولی برای من این اصلا عجیب نیس! آره برام اصلا عجیب نیس عجیب نیس که دائم باید صبر کنم، انتظار بکشم تا بالاخره تو از این راه دور برسی که بعدش همه لبخنده و تمام این سختیا اگه نباشه که عشق ما و روزا و لحظه های ما با بقیه فرقی نمیکنه! و خب مسلم که من نمی خوام عشق ما شبیه بقیه باشه چون برا لحظه هاشم زحمت کشیدم ؛ و نمی خوام که برای زندگیم قصه ی تکراری بنویسم. من فقط اینو خیلی خب میدونم که در تمام این سختی هایی که ما داریم متحمل میشیم یه چیزی سو سو می زنه که نه میذلره هز راهت برگردیو پشیمون شی و نه میذاره که نا امید شی و همه ی اینهاس که راه رو پر گل تر و آسمونی تر میکنه! خب البته دادار دادگر از تمام صدا زدن ها و داد زدن ها به عقب افتادن این وصل خوشش میاد بخاطر اینکه  مارو دوست داره بله البته که مارو دوست داره اگه غیر از این بود که ما نمی تونستیم رنگ همو ببینیم! نه خب منطقی نیس تعجب کردن بخاطر اینکه دست کم اینو می دونیم که" دوستت دارم از این رو که مکافاتت میدهم"

اینو هردومون خوب میدونیم که دوست دارم و دوسم داری پس دیگه جای اخم و غصه نیس!!! حالا بخندیم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط | |
خداوندا سالهاست روزهای زندگی را در پناه ثانیه های کوتاه و فنا شدنی گذراندیم،گذشت و نیامد و همین قدر آموختیم که برای آینده زنده ایم.آینده آمد و نیامد.عشق واژه ای بی معنا بود و نا پیدا.

به من آموختی "هر آنچه را بخواهی خواهی یافت".یادت هست؟

پروردگارا،خواستن از ما اعطا نمودن از شما.

ما ازدواج کردیم،روزها و ماههاست ازدواج کردیم.همان روز که پیاده رو محفل گرم زندگیمان بود.همان روز که پاهایمان حس خوشبختی نداشت.همان روز که با هزار آرزو امد و چقدر عاشقانه آمده بود.همان روزی که در کنارم بودو دلتنگم.همان روز که لرزش دستانش را به جان می خریدم.ما ازدواج کردیم بدون آنکه در نظر تنگ نظران جای بگیریم.شاید آن روز که مارا به جرم راه رفتن و حرف زدن صورت بر زمین ساییدند و دستهایمان را از پشت زنجیر کردند ما به اوج رسیدیم.آری پروردگارم.

ساعت هایی که بودیم و معنای بودنمان را خود نمی دانستیم.

خداوندا ما نه از عرش آمدیم و نه از فرش،ما از کف سیمانی پیاده روها از لابلای سیم های بی روح تلفن ،از دیار غربت آمدیم و جوانه زدیم،شاید امروز شکفتیم،شاید

اگر تو بخواهی جان میگیریم و اگر نه می میریم،از ما بگذر،خودت انتخاب کن.

شاید نخواستی،  شاید؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط | |
بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا ، گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط | |
آره تو حق داری من مثل یه کرم ابریشم که به دور خودش پیله مپیچه و وقتی میاد بیرون میشه پروانه عوض شدم  اما من برخلاف کرم ابریشم افول کردم بدجوریم افول کردم دست کم پیش چشم تو که از همه عالم برام با ارزشی و میدونم الان تو دلت چی می خوای بگی افول کردم!!!الان که نشستمو دارم برات این مطلبو مینویسم انقدر گیج و منگم که اصلا نمی دونم جریان چیه چی شده چرا من به اینجا رسیدم ؟؟؟ ما داریم با خودمون با عشقمون چیکار می کنیم؟ از هیچکدوم این حرفا سر در نمیارم نمیدونم  چطور شده؟

من میدونم  تو دوسم داری اما انقدر دعوام میکنی که گاهی یادم میره! نمیدونم بهت گفتم برای هر کاری بهت احتیاج دارم.در تمام این۵/۲ سال سعی کردم باهات صادق باشم و دروغ نگم اما انگار خیلیم موفق نبودم.

من دوست دارم دل و دماغ توجیهم ندارم میدونم بدی ها از خودمه!

میدونم آزارات دادم اما خب باید گذشت بالاخره من فراموش کردم!


                                                                                                                شوژی

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط | |
گرچه می دانم به مانند آنچه می خواستی نمانده ام و پراز تغییرات

ناخوشایند روزها را سپری می کنم لکن پر از خاطرات و امید شادی ها به انتظار به احتزاز درآمدن درفشی از جنس نورو روزنه های امید یکایک روزهایمان را شمرده ام.بدین امید که شادی های ازدست رفته را به زندگیمان بازپس آرم .عاشقانه محتاج نگاه عاشقانه ات نشسته ام!!!


                                                                       شوژی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط | |
جزيره‌اي زيبا، تمام حواس زندگي مي‌كردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...

روزي خبر  رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساكنين جزيره قايق‌هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند. اما عشق مي‌خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق  جزيره بود.

وقتي جزيره به زير آب فرو مي‌رفت، عشق از ثروت، كه با قايقي باشكوه جزيره را ترك مي‌كرد كمك خواست و به او گفت: آيا مي‌توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود، كمك خواست.

غرور گفت: نه، نمي‌توانم تو را با خود ببرم. چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.

غم در نزديكي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.

غم با صداي حزن آلود گفت: آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

عشق اينبار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي‌آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت:  بيا عشق، من تو را خواهم برد.

عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود، چه قدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم كه مشغول حل مسأله‌اي روي شن‌هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: آن پيرمرد كه بود؟

علم پاسخ داد: زمان

عشق با تعجب گفت: زمان؟! اما چرا او به من كمك كرد؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.

نشان لياقت عشق 2

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط | |
اولین روز امروز بود اولین روزی که دل از اومدنش پرپر میزد.دلی که وقتی کنارشی طوری میتپه که انگار تا حالا نمی تپید.من منتظر بودمو دل نا مطمئن ، هی می پرسید فکر میکنی بیاد؟

نمی دونم

نمی دونم

اما اومد،برای اولین بار اومد اومد تا داخل دل بی قرارم و آروم و قرارمو برد.

دلی که تو انتظار روز اول لحظه شماری میکنه.

روز تولد ۲گانه(یعنی من و تو) ..........

                                                      بهترینم

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط | |
مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته ي چند، خواب در چشم ترم مي شكند

 نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

 در جگر ليكن خاري

 از ره اين سفرم مي شكند

 نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

 و به جان دادمش آب

 اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم

 تا دري بگشايم

 بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

 در و ديوار به هم ريخته شان ، بر سرم مي شكند.

 مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

 مانده پاي آبله از راه دراز

 بر دم دهكده مردي تنها

 كوله بارش بر دوش

 دست او بر در مي گويد با خود : غم اين خفته ي چند، خواب در چشم ترم مي شكند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط | |
دید دیگه ای به زندگی پیدا کردم،اگه کفر نباشه به پوچی رسیدم.امروز احساس کردم دنیا مثل آخر الزمانه.

دیگه رمق نداره

یجورایی شاکی ام اول از خدا بعدشم از تو از تو از اون،از اینکه سال داره تموم میشه خیلی دلخورم از آرزوهای دست نیافته

خاطرات عجیب،روز های تند و تمیز و کثیف

ای کاش می شد رفت(نقطه تمام)

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط | |

فکر میکنم چند وقتی است اسلوب نگاشتنم شبیه دلنوشته های انسانهای بی هدف شده،نه اینطور نیست.این همان مسافر است که دیگر قلم بر دستانش بوسه نمی زند.همان مسافری که روزگاری آنقدر تنها بود که میگفت خدا هم به تنهایی من نیست.

این همان مسافر است همانی که روزگاری مسافر نبود.روزگاری همدرد دردهایش کاغذ بود و بس،همانی که بهار زیستنش سیاهی قلم بود و بس،همان مسافری که در حکمت زندگیش مانده بود.

همان مسافری که با یک نگاه عاشق می شد،همان مسافری که راه گم کرده بود...

مهرگان بسر آمد ،سرما آمد،تو هم آمدی ،یادت هست؟

یادت هست چگونه آمدی؟میدانستم برای من می آیی.

می خواهم نام این روز را بگذارم"تولد یک هدیه".چون او بزرگترین هدیه ی زندگی ای بود که مشق فقر را خوب می دانست.

کاش می توانستم به گونه ای دیگر بنگارم.

به تو می گویم ای همدم تنهایی من،نیمه ی دیگر من ... . شکر پروردگاری را که آمدنت را مژده می دهد.من به شادمانی آن روز سرشارم.

و  با  تمام  داشته ها و  نداشته هایم  برای تولدت  هدیه ای  زیباتر از  "دوستت دارم"  نیافتم.

تولدت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط | |